رمان Fangirl شاهکار Rainbow Rowell

0 2
  • تاریخ : ۱۳۹۷/۱۰/۲۰
امتیاز دهید
امتیاز 5.00 تعداد رای 3

رمان Fangirl شاهکار Rainbow Rowell

رمان فن گرل Fangirl

 

New York Times Bestseller

Los Angeles Times Book Prize Finalist

A New York Times Book Review Notable Children's Book of 2013 

"باز هم برنده ای وقتی کسی تو را نخواهد؛ حتی اگر کسی به فکرت هم نباشد!"

 

 

شاید آن روز که نویسندگان بزرگی چون تالکین، رولینگ و یا مارتین داستان های خود را می نوشتند، نسبت به ادبیات فن فیکشن به آن صورت اگاهی نداشتند. شاید آن ها نمی دانستند، یا شاید آن قدر مطمئن نبودند که یک روز خوانندگان و طرفداران، داستان هایی درباره داستان های آن ها بنویسد! اما به نظر می رسد رینبو راول در این باره پیش دستی کرده است و پیش از آن که طرفداران پر و پا قرص اش بخواهند درباره داستان هایش بنویسند، خودش دست به نوشتن داستانی درباره جهان طرفدارانش زده است. داستانی که جهان فن های دو آتیشه نویسندگان و داستان های پر طرفدار را به خوبی به تصویر کشیده و در این باره بسیار موفق بوده است!

رمان فن گرل اثری در حوزه ادبیات نوجوان است که در سال 2013 توسط رینبو راول نویسنده آمریکایی نوشته شده است. نشریه فن گرل یکی دیگر از اثار سبک نوجوان رینبو راول به نام النور و پارک  را پیش از این در اوایل سال 2013 منتشر کرده بود.

بازخوردها و نظرات منتقدین و خوانندگان نسبت به این کتاب مثبت بوده است، زیرا این داستان بسیار در جهت به تصویر کشیدن فرهنگ طرفداران موفق عمل کرده است. تور دات کام این کتاب را یک واقعیت مسلم دانست و در نقد و بررسی خود نوشت: راول یک نکته بسیار مهم و حیاتی را در رمان خود نشان می دهد، مسئله ازادی بسیار مهم تر است از فرار از واقعیت ها است، چه بسا که مقوله فرار از واقعیت، خوداگاه یا ناخوداگاه به یک وسیله برای تعامل افراد با مسائل پیرامون شان بدل شده است.

همچنین نشریه Kirkus و Entertainment Weekly این رمان را بسیار ستودند و آن را تکان دهنده، گیرا و نشان دهنده ذهن و فرهنگ جهان طرفداران خواندند. هنگامی که این رمان به عنوان کتاب برتر برای Tumblr انتخاب شد، یکی از نمایندگان Tumblr درون مایه های این رمان را در راستای خلق اثار ادبی و ترویج هنر دوستی خواند و آن را برای تمام سنین و همچنین تمام طرفداران راول در فضای مجازی انتخابی عالی و مهیج بر شمرد.

 

وقتی از زندگی فقط نقش یک طرفدار به آدم می رسد!

 

“That was the beauty in stacking up words--they got cheaper, the more you had of them.”

 

کت همراه با خواهر دوقلوی خود تازه به جمع دانشجوهای جدید دانشگاه نبراسکا لینکلن محلق شده است، با این که خواهر کت شخصی بسیار اجتماعی است، کت شرایط و اوقات سختی را در دانشگاه می گذراند. اول، چون خواهرش اصلا دوست ندارد با او هم اتاق شود و دوم، بخاطر اختلال اضطراب و گریز از اجتماع. بسیاری از زمان های آزاد کت برای نوشتن داستان هایی درباره ماجراجویی های جادوگری به نام سایمون اسنو سپری می شود. کت هزاران فالوور پرشور دارد که داستان های تخیلی او را که بیشتر شبیه داستان ها و فضاسازی های هری پاتر است، می خوانند.

خواهر کت، با ورود به دانشگاه از کت فاصله می گیرد، زیرا معتقد است که دیگر  داستان خیالی و سایمون اسنو به دنیای کودکانه تعلق دارد و حالا او باید دنیای واقعی خودش را بسازد. او تقریبا هر شب با هم اتاقی اش نوشیدنی می خورد و در شور و شادی پای کوبی می کند. کت بیشتر به شرکت در کلاس داستان نویسی علاقه مند شده است. استادش بسیار تحت تاثیر سبک و سیاق نوشتن او قرار گرفته و خیلی زود کت یک شریک برای نویسندگی و دنیای منحصر بفرد خود به نام نیک می یابد، که با او هر هفته در کلاس نویسندگی ملاقات می کند. با این حال، کت یک روز برای نوشتن یک داستان تخیلی به عنوان تکلیف کلاس نمره اف دریافت کرده و همین ضربه روحی و روانی شدیدی به او وارد می کند.

در کل، کت در دانشگاه شرایط اسف باری را پشت سر می گذارد. او هیچ دوستی ندارد و از یگانه خواهرش نیز به لحاظ عاطفی دور شده است. مادرشان وقتی که تنها هشت سال بیشتر نداشتند، ان ها را ترک کرد، هنوز هم زخم های نداشتن مادر برای کت تازه است، اما او برای حال و روز پدرش نیز افسوس می خورد چرا که پدرش دچار اختلال دو قطبی است و به هیچ وجه از خود قادر نیست مراقبت کند. هم اتاقی اش، ریگان و دوستش لووی تصمیم می گیرند با کت رفیق شوند. به مرور، کت به لووی نزدیک و نزدیک تر می شود و گویا به نظر می رسد لووی با ریگان دوستی خود را بهم زده و دوست دارد وارد یک رابطه عاطفی با کت شود. زمانی که کت می خواهد با لووی درباره تمام احساسات و گذشته خود صحبت کند، ناگهان لووی را در اغوش یک زن دیگر می یابد. اکنون شریک دنیای نویسندگی و داستان هایش حالا به او خیانت کرده، کسی که به ظن کت فقط برای رسیدن به نمره بالا در کلاس نویسندگی از او سو استفاده می کرده است.

درست قبل از امتحانات نهایی، پدر کت به خاطر وخامت و بدتر شدن عارضه روحی و روانی اش برای مدت کوتاهی در یک مرکز درمانی بستری می شود. همین مسئله باعث می شود کت قید امتحانات و و ارائه تکالیف نهایی خود به کلاس داستان نویسی را بزند و به اوهاما سفر کند تا از پدرش مراقبت کند.

کت به شدت تحت تأثیر شرایط و حال و روز پدرش قرار گرفته و به نقطه ای رسیده است که دیگر دلش می خواهد از دانشگاه، از خواهرش و از تمام روابط پیچیده ای که با ریگان، نیک، لووی و استادش دارد، صرف نظر کند و مسیر زندگی اش را برای همیشه تغییر دهد.

“If we stop to apologize and forgive each other every time we step on each other’s toes, we’ll never have time to be friends.” 

 

با این حال، او تصمیم می گیرد تا با تمام مشکلات و مسائل خود دست و پنجه نرم کند و راه حلی اساسی برای مقابله با ان بیابد. در عین حال، مشکل و اتفاق تکان دهنده ای برای خواهرش پیش می اید. بعد از اینکه خواهرش به خاطر مسمومیت با الکل سر از بیمارستان در می اورد، کت به ملاقات خواهرش می رود و در حالی که منتظر دیدنش است ناگهان پس از سال ها تنهایی و رنج نبودن مادر، مادرش را در ان جا می بیند. خیانت نیک خیلی زود رنگ می بازد و خواهرش و نیز ریگان و لووی رابطه جدی تری با کت بر قرار می کنند. با نردیک شدن پایان سال، کت تلاش می کند تا رمان خود با عنوان "ادامه بده، سایمون" که تقریبا دو سال است ان را شروع کرده، به پایان برساند و داستان کوتاه ناب و جدید خود را برای تحویل به کلاس اماده کند. همچنین، او می خواهد تمام تلاش خود را بکند و راهی برای برقراری صلح با مادرش که ان ها را در کودکی ترک گفته بود، پیدا کند.

 

درباره رمان فن گرل Fangirl

یکی از موضوعاتی که در این رمان به ان پرداخته شده است، موضوع بلوغ است. داستان کت و خواهرش که با ورود به سن جوانی به دنبال ماهیت و هویت خود در این جهان هستند. کت بسیار از جدایی شان هراس دارد، اما خواهرش در این باره چندان احساس خاصی نداشته و خیلی زود خواهرش را با جماعتی دیگر جایگزین می کند. تنهایی و جهان ناشناخته بلوغ خیلی زود کت را با تمام اتفاقات خوب و بد اشنا ساخته و تمامی افکار و عقایدش را به چالش می کشد.

او برای فائق امدن بر تمام مشکلات تلاش دارد با دیگران وارد رابطه شود به خصوص کسانی که علاقه بسیاری به عرصه داستان نویسی و دنیای او داشته باشند، دنیایی که او ان را از کودکی به دوش می کشد. رن، خواهر کت برای فرار از واقعیت و پشت سر گذاشتن دنیایی که پیش تر با خواهرش ان را سهیم بودند، وارد روابط پیچیده می شود و تمام وقت خود را صرف خوش گذرانی در میهمانی و نوشیدن با دیگران می کند. رن برای اینکه خودش را هم رنگ جماعت سازد، مجبور می شود خودش را در عیش و نوش غرق کند. به مرور او به یک ادم دائم الخمر تبدیل شده و این مسئله را امری عادی در جامعه و تمام خانواده ها می پندارد. اعتیاد رن، یکی از درون مایه های اصلی داستان است که در جای جای ان به  چشم می خورد. همین زمینه های بحث و جدال دو خواهر را بیش از پیش شعله ور می سازد.

پدر کت و رن دچار اختلال دو قطبی است و همین بسیاری از رخدادهای رمان را متاثیر می کند. کت که در طول داستان مدام با مشکلات عاطفی و ترس از اجتماع دست و پنجه نرم می کند، حتی از رفتن به دانشگاهی که از خانه دور باشد، هراس دارد، چرا که وضعیت پدرشان بسیار متزلزل بوده و مدام نیازمند مراقبت است. وقتی کت همه چیز را برای مراقبت از پدرش رها می کند و خودش را به نوعی در شرایط دشوار و مشکلات زندگی اثبات می کند، لووی نیز علاقه خود را رو کرده و احساساتش را به کت ابراز می کند.

با این که کت، خواهرش و پدرش، بسیار از مرتبه احساسات و عاطفه متفاوتی برخوردارند و این در تمام رفتارهای شان در طول داستان نمود پیدا می کند، رفته رفته هر ان ها بعد دیگری از خود را کشف می کنند و اتفاقات ناگواری که برای هر یک رخ می دهد، دوباره پیوند خانوداگی ان ها را تحکیم می بخشد.

 

 

  • Cather "Cath" AveryWren AveryLevi StewartReaganArthur AveryNick ManterProfessor PiperAlejandro "Jandro"CourtneyLauraAbelGirl with the Pink Ugg Boots
Fangirl

Characters

رینبو راول Rainbow Rowell

رینبو راول نویسنده ای امریکایی است که در سبک ادبیات نوجوان قلم می زند. رمان های النور و پارک ، فن گرل و ادامه بده از مشهور ترین اثار او هستند. او در حال حاضر مشغول بازنویسی داستانی کمیک در دنیای مارول به نام فراری است که هم اکنون نیز سریال ان در حال پخش است!

رمان النور و پارک توسط امازون به عنوان یکی از ده کتاب بهتر سال 2013 انتخاب شد و همچنین جایزه بهترین رمان در زمینه ادبیات نوجوان گودریدز را از ان خود کرد. همچنین، کمپانی دریم ورکس حق ساخت یک فیلم سینمایی از کتاب النور و پارک را خریداری کرد. رمان چهارم راول به نام تلفن ثابت که برای مخاطب بزرگسال نوشته شده روایت کننده مسائلی مربوط به ازدواج و موانع و مشکلات ان است. این رمان در سال 2014 منتشر شد.

راول برای نوشتن رمان بسیار محبوب و جذاب فن گرل  به شدت از سری داستان های هری پاتر نوشته جی کی رولینگ الهام گرفته است. همچنین، بسیاری از خوانندگان و منتقدین شخصیت های داستان راول یعنی سایمون اسنو و باز پیچ را با هری پاتر و دراکو مالفوی مقایسه کرده و ان ها را به نوعی در برخی جنبه های شخصیتی و رفتاری هم سنگ و هم سان می انگارند.

 

 

Read an excerpt:

There was a boy in her room.

Cath looked up at the number painted on the door, then down at the room assignment in her hand.
Pound Hall, 913.

This was definitely room 913, but maybe it wasn't Pound Hall—all these dormitories looked alike, like public housing towers for the elderly. Maybe Cath should try to catch her dad before he brought up the rest of her boxes.

"You must be Cather," the boy said, grinning and holding out his hand.

"Cath," she said, feeling a panicky jump in her stomach. She ignored his hand. (She was holding a box anyway, what did he expect from her?)

This was a mistake—this had to be a mistake. She knew that Pound was a co-ed dorm.… Is there such a thing as co-ed rooms?

The boy took the box out of her hands and set it on an empty bed. The bed on the other side of the room was already covered with clothes and boxes.

"Do you have more stuff downstairs?" he asked. "We just finished. I think we're going to get a burger now; do you want to get a burger? Have you been to Pear's yet? Burgers the size of your fist." He picked up her arm. She swallowed. "Make a fist," he said.

Cath did.

"Bigger than your fist," the boy said, dropping her hand and picking up the backpack she'd left outside the door. "Do you have more boxes? You've got to have more boxes. Are you hungry?"

He was tall and thin and tan, and he looked like he'd just taken off a stocking cap, dark blond hair flopping in every direction. Cath looked down at her room assignment again. Was this Reagan?

"Reagan!" the boy said happily. "Look, your roommate's here."

A girl stepped around Cath in the doorway and glanced back coolly. She had smooth, auburn hair and an unlit cigarette in her mouth. The boy grabbed it and put it in his own mouth. "Reagan, Cather. Cather, Reagan," he said.
"Cath," Cath said.

Reagan nodded and fished in her purse for another cigarette. "I took this side," she said, nodding to the pile of boxes on the right side of the room. "But it doesn't matter. If you've got feng shui issues, feel free to move my shit." She turned to the boy. "Ready?"

He turned to Cath. "Coming?"

Cath shook her head.

When the door shut behind them, she sat on the bare mattress that was apparently hers—feng shui was the least of her issues—and laid her head against the cinder block wall.

She just needed to settle her nerves.

To take the anxiety she felt like black static behind her eyes and an extra heart in her throat, and shove it all back down to her stomach where it belonged—where she could at least tie it into a nice knot and work around it.

Her dad and Wren would be up any minute, and Cath didn't want them to know she was about to melt down. If Cath melted down, her dad would melt down. And if either of them melted down, Wren would act like they were doing it on purpose, just to ruin her perfect first day on campus. Her beautiful new adventure.

You're going to thank me for this, Wren kept saying.

The first time she'd said it was back in June.

Cath had already sent in her university housing forms, and of course she'd put Wren down as her roommate—she hadn't thought twice about it. The two of them had shared a room for eighteen years, why stop now?

"We've shared a room for eighteen years," Wren argued. She was sitting at the head of Cath's bed, wearing her infuriating I'm the Mature One face.

"And it's worked out great," Cath said, waving her arm around their bedroom—at the stacks of books and the Simon Snow posters, at the closet where they shoved all their clothes, not even worrying most of the time what belonged to whom.

Cath was sitting at the foot of the bed, trying not to look like the Pathetic One Who Always Cries.
"This is college," Wren persisted. "The whole point of college is meeting new people."

"The whole point of having a twin sister," Cath said, "is not having to worry about this sort of thing.

Freaky strangers who steal your tampons and smell like salad dressing and take cell phone photos of you while you sleep…"

Wren sighed. "What are you even talking about? Why would anybody smell like salad dressing?"

"Like vinegar," Cath said. "Remember when we went on the freshman tour, and that one girl's room smelled like Italian dressing?"

"No."

"Well, it was gross."

"It's college," Wren said, exasperated, covering her face with her hands. "It's supposed to be an adventure."

"It's already an adventure." Cath crawled up next to her sister and pulled Wren's hands away from her face. "The whole prospect is already terrifying."

"We're supposed to meet new people," Wren repeated.

"I don't need new people."

"That just shows how much you need new people.…" Wren squeezed Cath's hands. "Cath, think about it. If we do this together, people will treat us like we're the same person. It'll be four years before anyone can even tell us apart."

"All they have to do is pay attention." Cath touched the scar on Wren's chin, just below her lip.

(Sledding accident. They were nine, and Wren was on the front of the sled when it hit the tree. Cath had fallen off the back into the snow.)

"You know I'm right," Wren said.

Cath shook her head. "I don't."

"Cath…"

"Please don't make me do this alone."

"You're never alone," Wren said, sighing again. "That's the whole fucking point of having a twin sister."

 

منبع:
به اشتراک بگذارید :

نظر دهید

گزارش