یک عاشقانه کلاسیک ماندگارWuthring Heights

0 5
  • تاریخ : ۱۳۹۷/۹/۲۸
امتیاز دهید
امتیاز 5.00 تعداد رای 4

یک عاشقانه کلاسیک ماندگارWuthring Heights

معرفی کتاب رمان بلندی های بادگیر Wuthring Heights


“It is for God to punish wicked people; we should learn to forgive.”
Emily Bronte, 
Wuthering Heights

امیلی برونته کتاب بلندی های بادگیر

امیلی جین برونته ( 1818 - 1848) رمان نویس به نام انگلیسی است که برای تنها رمان خود بلندی های بادگیر، یکی از اثار مشهور و ارزشمند کلاسیک ادبیات انگلیسی، شناخته می شود. رمان بلندی های بادگیر تنها رمان امیلی برونته است که در سال 1847 تحت نام مستعار الیس بل منتشر شد.

این رمان بین اکتبر سال 1845 و ژوئن سال 1846 نوشته شد. رمان بلندی های بادگیر و اگنس گری اثر خواهرش آن برونته توسط انتشارات توماس نیوبی قبل از موفقیت رمان جین ایر نوشته خواهرشان شارلوت، پذیرفته شد. پس از مرگ امیلی، شارلوت نسخه دست نویس بلندی های بادگیر را ویرایش کرد و نسخه ویرایش شده را به عنوان نسخه دوم در سال 1850 پس از مرگ امیلی منتشر کرد.

رمان بلندی های بادگیر
تنها رمان امیلی برونته که در سال 1847 تحت نام مستعار الیس بل منتشر شد.

پژوهش ها و بررسی های اخیر و معاصر به شکل عجیبی دو قطبی است؛ این موضوع به دلیل انتقاد شدید و بی رحمانه داستان از فضای فکری و اجتماعی جامعه بسته دوره ویکتوریا است که مسائلی چون ریاکاری، اخلاقیات، طبقات اجتماعی و نابرابری جنسیتی را به چالش کشیده است؛ موضوع بعدی به خاطر فضای تاریک درون و ذهن و ظاهر شخصیت های داستان است. دانته گابریل روزتی، شاعر و هنرمند انگلیسی، یکی از طرفداران پر و پا قرص این کتاب، این گونه فضاسازی داستان را توصیف می کند: یک عالم، یک کتاب، یک هیولای باور نکردنی، تمام وقایع گویا در جهنم رخ می دهد، انگار فقط مکان ها و مردم نام های انگلیسی به خود گرفته باشند.

رمان بلندی های بادگیر شامل عناصر داستان گوتیک است، و یکی دیگر از جنبه های مهم و متفاوت آن وجود محیط مورلند می باشد. تاکنون، این رمان نویسندگان و هنرمندان بسیاری را الهام بخشیده است و به رسانه ها و محافل مختلفی از جمله فیلم، رادیو و تلویزیون، موسیقی، باله، اپرا و راه یافته است.

کتاب بلندی های بادگیر

“I cannot live without my life! I cannot live without my soul!” 
― Emily Brontë,
 Wuthering Heights

در سال 1801، لاکوود، یک مرد جوان ثروتمند اهل جنوب انگلیس، که به دنبال یک زندگی مملو از صلح و آرامش است، قصد دارد خانه گرانج در یورکشایر را اجاره می کند. او صاحب خانه، هیث کلیف که در یک خانه ی روستایی در مورلند در بلندی های بادگیر زندگی می کند، را ملاقات می کند. لاکوود خیلی زود با وقایع عجیب و غریبی رو به رو می شود، هیث کلیف، که به نظر یک نجیب زاده است، رفتار و کردار بسیار متضادی در زندگی اش وجود دارد. بانوی خانه که دوره نوجوانی خود را سپری می کند و یک پسر جوان که به نظر می رسد عضوی از خانواده باشد، به گونه ای لباس می پوشد و صحبت می کند که انگار یک خدمتکار است.

لاکوود اجازه اقامت گرفته و یک اتاق خواب به او داده می شود. او در ان جا یک کتاب می یابد که متعلق به ساکن سابق این خانه، کاترین است. آن شب او در خواب یک کابوس می بیند، کابوسی که در آن روح کاترین تلاش می کند از طریق پنجره وارد خانه می شود. او از شدت ترس فریاد می کشد و هیث کلیف را بالای سر خود می یابد. لاکوود اصرار می کند که آنچه که دیده تماما واقعیت دارد. هیث کلیف که فکر می کند شاید لاکوود درست گفته باشد، پنجره را باز کرده و محیط را بررسی می کند. هنگامی که خلاف خواب لاکوود ثابت می شود، هیث کلیف، لاکوود را به اتاق خواب خود راهنمایی می کند.

“Be with me always - take any form - drive me mad! only do not leave me in this abyss, where I cannot find you! Oh, God! it is unutterable! I can not live without my life! I can not live without my soul!” 
― Emily Brontë, 
Wuthering Heights

صبح، هیث کلیف اقای لاکوود را به گرانج می برد. لاکوود بعد از بازدید بلندی ها، بیمار شده و برای مدت زمان محدودی در خانه بستری می شود. خدمتکار خانه گرانج، الن دین مسئول مراقبت او می شود و در این مدت کوتاه داستان کامل این خانواده در بلندی های بادگیر را برای لاکوود تعریف می کند.

سی سال پیش، در بلندی های بادگیر آقای ارنشاو با پسر و دخترش هیندلی و کاترین زندگی می کرد. ارنشاو در یک سفر به لیورپول یک پسر بی خانمان را پیدا می کند و او را به فرزندی خود می پذیرد و به بلندی های بادگیر می اورد. ارنشاو نام پسر را هیث کلیف می گذارد. هیندلی خیلی زود احساس می کند هیث کلیف قاپ پدرشان را دزدیده و حسادتش بر افروخته می شود. اما کاترین و هیث کلیف تبدیل به دوستان صمیمی شده و هر روز ساعت ها با یکدیگر بازی می کنند.

هیندلی به دانشگاه می رود. سه سال بعد ارنشاو می میرد و هیندلی مالک اموال پدرش می شود؛ او با همسر جدید خود، فرانسیس به انجا باز می گردد. او به هیث کلیف اجازه ماندن می دهد، اما به شرطی که خدمتکار خانه شود. رفتارهای ناشایست هیندلی با هیث کلیف ادامه می یابد.

سال بعد، فرانسیس یک پسر به نام هارتون به دنیا می آورد و چند ماه بعد خودش فوت می کند. هیندلی افسرده شده و به مشروبات الکی روی می اورد. دو سال می گذرد، کاترین از هیث کلیف دور شده و با ادگار لینتون تبدیل به دوستان صمیمی و خیلی زود عاشقانی دلباخته می شوند.

سه سال می گذرد ادگار و کاترین ازدواج می کنند و در کنار گرانج زندگی ساکن می شوند. شش ماه بعد، هیث کلیف باز می گردد، در حالی که یک نجیب زاده ثروتمند شده است. کاترین از بازگشت او خوشحال می شود، اما ادگار از این موضوع رنج می برد. خواهر ادگار، ایزابلا، خیلی زود عاشق هیث کلیف می شود و این موضوع کوره انتقام را داغ تر می کند. در نهایت، ادگار به کل مانع ملاقات هیث کلیف با کاترین می شود. کاترین که از این موضوع نارحت شده است، خود را در اتاق زندانی می کند و به مرور در بستر بیماری می افتد. در این مدت، او فرزند ادگار را ابستن است.

“Hush, my darling! Hush, hush, Catherine! I'll stay. If he shot me so, I'd expire with a blessing on my lips.” 
― Emily Brontë, 
Wuthering Heights

هیث کلیف در بلندی های بادگیر مستقر می شود و روزگار خود را با قمار کردن با هیندلی می گذراند. هیندیلی ثروت خود را به هیث کلیف می دهد و از او می خواهد تا وام های خانه را پرداخت کند. هیث کلیف با ایزابلا لینتون به بلندی های بادگیر باز می گردند و هیث کلیف متوجه می شود که روزهای عمر کاترین رو به پایان است. با کمک نلی، او به طور مخفیانه با کاترین ملاقات می کند. روز بعد، کاترین دختری به نام کتی به دنیا می اورد و چندی بعد خود از دنیا می رود.

 

دوازده سال بعد....

“I wish I were out of doors - I wish I were a girl again, half savage and hardy, and free... and laughing at injuries,not maddening under them!” 
― 
Emily Brontë, 
Wuthering Heights

کتی، تبدیل به یک دختر زیبا و با وقار شده است. ادگار پی می برد که خواهرش ایزابلا در حال مرگ است، بنابراین او می خواهد پسر خواهرش لینتون را به فرزندی بپذیرذ. کتی، که به ندرت از خانه بیرون می آید، از عدم حضور پدرش استفاده می کند تا پیرامون خود را بیشتر بشناسد. در تفریح و گشت و گذار خود در مورلند، کتی متوجه می شود که او نه یک بلکه دو پسر عمو دارد: هارتون و لینتون. خیلی زود، ادگار با لینتون، یک پسر ضعیف و بیمار، به خانه باز می گردد.

ادگار بسیار بیمار می شود و در نهایت حال و روزش رو به وخامت می رود. هیث كلیف، نلی و کتی را در خانه حبس می کند تا كتی و لینتون را به ازدواج با یکدیگر مجبور کند. پس از پنج روز، هیث کلیف نلی را آزاد می کند، و بعد با کمک لینتون، کتی نیز فرار می کند. کتی به گرانج باز می گردد تا روزهای اخر عمر پدرش، کنار او باشد. هیث کلیف اصرار دارد تا کتی به بلندی های بادگیر بازگردد و در انجا زندگی کند. به محض رسیدن کتی، لینتون می میرد و کتی گوشه گیر می شود.

هارتون و کتی به مرور به یکدیگر نزدیک می شوند و در نهایت دوستی آنها عمیق تر می شود، هیث کلیف رفتارهای عجیب و غریبی از خود نشان داده و ادعا می کند که مدام روح کاترین را می بیند. او از خوردن و اشامیدن دست می کشد و پس از چهار روز بیماری شدید، او را در اتاق قدیمی کاترین مرده پیدا می کند. او در کنار کاترین دفن می شود.

لاکوود از اقامت در گرانج منصرف شده و متوجه می شود هارتون و کتی در سال نو ازدواج می کنند. همانطور که او آن جا را ترک می کند، بر سر مزار کاترین، ادگار و هیث کلیف می رود و تمام تاریخ آن جا را در سکوت مورلند از ذهن می گذراند.

Characters

بلندی های بادگیر و باد موافق

بازخورد های اولیه بلندی های بادگیر در زمان خود اندکی ضد و نقیض بود. با این که اکثر منتقدان در آن زمان قدرت و شیوایی روایت و تخیل نویسنده را بسیار ستایش کردند، به خاطر خشونت و درون مایه تاریک داستان اندکی در برابر آن جبهه گرفتند. برخی از منتقدین معتقدند که بی تردید زندگی سخت و غم انگیز نویسنده تاثیر مهمی روی داستان داشته و آن را به نیمه تاریک زندگی هدایت کرده است.

نشریه اطلس رمان را داستانی عجیب و غریب نامید و اظهار داشت که هر فصل از کتاب ابستن نوعی قدرت و جذبه تاریک است. این نشریه در وصف رمان چنین نوشت: ما در کل تاریخ ادبیات خود هیچ اثری را نمی توانیم بیابیم که چنین تصویری تکان دهنده از انسانیت را به ما نشان می دهد. در کل رمان و شخصیت ها، حتی یکی را نمی توان یافت که به کل نفرت انگیز یا یا حقیر نباشد ... حتی شخصیت های زن بیشتر احساس تنفر را بر می انگیزند تا رضایت. همه شخصیت ها در دوران کودکی زیبا و دوست داشتنی هستند و در بزرگسالی چهره بدی به خود می گیرند.

نشریه آمریکایی ویگ نوشت: به این کتاب ناب باید احترام گذاشت، کتابی که با تخیلی شگفت انگیز نوشته شده است، کتاب آن قدر طبیعی و جان دار است که بازخوردهای بسیاری را می طلبد. در واقع، قدرت روایت کتاب بسیار غالب است، به طوری که پس از خواندن شتاب زده به اسانی نمی توان ان را تجزیه و تحلیل کرد و درباره معایب و یا مزیت های آن اضهار نظر نمود. کتاب ما را به مکانی جدید می برد و با سوز و گداز زیبایی ها را به ما نشان می دهد. ما عواطف و احساسات و عشق و تنفر بر افروخته را لمس می کنیم، و اندوه فراوانی را به روشنی به نظاره می نشینیم، اندوهی که تنها افراد به واقع رنج کشیده می توانند ان را درک کنند.... ما به سفری غم انگیز رهسپار می شویم، اما سفری جالب و جذاب که ارزشش را دارد، و در نهایت خیال راحت پایان خوشی را تجربه می کنیم.

منبع:
به اشتراک بگذارید :

نظر دهید

گزارش