آن سوی رکورد: William Faulkner

0 1
  • تاریخ : ۱۳۹۷/۷/۳
امتیاز دهید
امتیاز 5.00 تعداد رای 1

آن سوی رکورد: William Faulkner

 ویلیام فاکنر William Faulkner

 

ویلیام فاکنر (1962-1897) یکی از نویسندگان برجسته قرن بیستم ادبیات آمریکا به شمار می رود. او یک رمان نویس تمام عیار است که به خصوص بیشتر به خاطر فن داستان پردازی نوین و روایت سیال و پیچیده خود، توانست نوآوری بزرگی را نه تنها در ادبیات آمریکا، که در ادبیات جهان پایه گذاری کند. همچنین، او به خاطر پرداختن به تاریخ جنوب آمریکا، به عنوان یک مورخ نیز انگاشته می شود. رمان و مجموعه داستان کوتاه های فاکنر به طور معمول به مسائل پر اهمیتی چون جنگ داخلی، برده داری، اختلاف طبقاتی و بعضا به مسائل متافیزیک می پردازد. او با روایت خاص و پرداختن به مسائل مهم عصر خود، موجب شد تا توجه جهانیان بیش از پیش به ادبیات امریکا جلب شود. بدون شک او یکی از نویسندگان ماندگار دنیای ادبیات بوده و خواهد بود.

 

او از همان کودکی زمانی که تقریبا هفت سال داشت، علاقه بسیاری به تاریخ و پیشینه میسی سی پی و جنوب آمریکا نشان می­داد. البته نمی­توان علاقه او به ادبیات را نادیده گرفت. در دوران ابتدایی مدرسه، او با کمک مادر خود کتاب های ویلیام شکسپیر و چارلز دیکنز را با شور و شوق بسیار مطالعه می­کرد. در دوران نوجوانی به شعر و شاعری گرایش پیدا کرد، و خیلی زود تحت تاثیر اشعار جان دان قرار گرفت، به همین خاطر می توان ارجاعات فراوانی از درون مایه های متافیزیک در آثارش یافت. علاوه بر این، به گفته خود فاکنر، نوشته های فیتزجرالد، اشعار جان کیتز، انجیل و تراژدی های یونان باستان تاثیرات بسیار زیادی بر شکل گیری تفکرات او داشته اند.

 

در سن بیست و پنج سالگی شعر پرتره او در مجله بسیار معروف Double Dealer  به چاپ رسید. به مرور شعر سرایی موجب پخته تر شدن تفکرات او شد، همین او را مصمم خواست تا مانند هرکس دیگری که آرزوی جاودانگی در سر می پروراند، با اعتماد بنفس بیشتری به سمت برآورده ساختن این حقیقت گام بردارد. در همین دوران جوانی او توانست توجه خوانندگان محلی را به سمت وس وی خود جلب کند. اما او همیشه هراس داشت، اگر نوشته­هایش را بخواهد فقط با اهداف تجاری روانه بازار کند، هرگز به ان جایگاه دلخواه و مورد تصورش نخواهد رسید. خیلی زود او به سمت ثبت وقایع پیرامون خود گرایش پیدا کرد، و قلم خود را در حوزه داستان کوتاه و بلند به بوته آزمایش گذاشت. او می­ خواست تمام وقایع روزگار خود، به خصوص تاریخ جنوب آمریکا را در قالب داستان های تامل برانگیز دراورد و بدین شکل مخاطب بیشتری را به سمت کار های خود بکشاند. سپس، با مشتی چند از تجربه خدمت در ارتش ایالات متحده، تصمیم گرفت درون مایه و محوریت داستان­ خود را به سمت اوضاع و احوال یک کهنه سرباز بازگشته از جنگ ببرد. در این راستا او تحت نظر و حمایت اندرسون، توانست نخستین رمان خود را با عنوان مزد سرباز Soldier’s Pay، درست هنگام رویارویی آمریکا با دوره رکود بزرگ به چاپ برساند. رمان نخست او بیشتر جنبه درماتیک و خودزندگی نامه دارد و صرفا با توجه به تجربیات خوب و بدی که از خدمت در ارتش به دست آورده، در این کتاب به انتقاد شرایط و موقعیت زندگی آدم ها می­ پردازد.

ویلیام فاکنر تقریبا در مدت سی و هفت سال، یعنی بین سال های 1925 و 1962، توانست 19 رمان، 3 مجموعه داستان، و سه کتاب شعر و یک نمایش نامه به چاپ برساند. معروف ترین کتاب او، رمان خشم و هیاهو (1929) است که فاکنر با به کارگیری جریان سیال ذهن آن را به رشته تحریر دراورده است.

 ژان پل سارتر در وصف این کتاب در مقاله ای با عنوان " On The Sound and the Fury: Time in the Work of Faulkner " چنین می­گوید: "هر آن چیزی که ما می بینیم و تجربه می کنیم، ما را وادار به گفتن این حقیقت می­ کند: هیچ چیز پایدار نیست؛ حتی تغییر نیز به نوبه خود قابل درک و احساس نیست، البته به جز کاتاکسیسم (تحولات عمده و ناگهانی). ما در دوره ای همگام با انقلاب های ناگزیر زندگی می کنیم، فاکنر از هنر شگرف خود به بهترین نحو استفاده می کند تا احساس خفقان عصر ما را نشان دهد، او دنیایی را به تصویر می کشد، که به علت کهولت سن رو به نابودی است.

 

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

قسمتی از کتاب صوتی The Sound and The Fury

 

 

ویلیام فاکنر با به دست آوردن جایزه نوبل ادبیات در سال 1950 تمامی دست آوردهای ادبی خود را تکمیل ساخت. علاوه بر این، او توانست در دوره حیات جایزه پولیتزر را از آن خود کند، پس از مرگ نیز به خاطر خدمات بی نظیرش به ادبیات، دوباره این جایزه به او تعلق گرفت. رمان خشم و هیاهو توسط کتابخانه مدرن در رتبه ششم صد کتاب برتر انگلیسی زبان قرن بیستم جای گرفته است. همچنین، بسیاری از آثار او نیز به اقتباس سینمایی تبدیل شده اند. شاید از این حیث کمتر نویسنده ای به چنین موفقیت هایی دست پیدا کرده است.

آثار ویلیام فاکنر

متاثر از: James Joyce’s Ulysses (1923), Dorothy Richardson’s Pilgrimage (1915 – 1938) and Virginia Woolf’s To the Lighthouse (1927)

 

فاکنر با به کار گیری جریان سیال ذهن، یا به گفته برخی منتقدین "تک گویی درونی"، و روایتی چالش بر انگیز توانست شخصیت هایی را پدید آورد که مستقل از زمان و مکان خود، وجودیت می یابند. همین مهارت و استادی در شیوه داستان سرایی، مخاطب را یک نفس با خود به اعماق داستان می کشاند و زندگی پرهیاهو، جنجالی و توخالی شخصیت های داستان را مانند امواج بلند و دنباله دار بر ساحل ذهن خواننده می کوبد. فاکنر عنوان کتاب خود را از نمایش نامه مکبث اثر ویلیام شکسپیر وام گرفته است.

بخش مربوط به نمایش نامه مکبث که فاکنر نام کتاب خود را بر این اساس انتخاب کرده است:

فردا و فردا و فردا، می‌خزد از روزی به روزی با آهنگی بس ناتوان، تا واپسین لفظِ لوحِ زمان؛ و تمام دیروزانِ ما، برای فریب‌خوردگانِ جهان، جز جاده­ی مرگیِ غبارآلود را نکرده فروزان. فرو میر، فرو میر، ای شمع نیمه‌جان، زندگانی نیست جز سایه‌ای سرگردان، بازیگری بینوا، که ساعتی بر صحنه می‌خرامد، نگران، و صدایش زان پس نمی‌رسد به گوشِ دگران. زندگانی قصه‌ای‌ست گفته آید از دهانِ دیوانه‌ای، سر به سر خشم و هیاهو که ندارد هیچ معنایی.

 کتاب های ویلیام فاکنر

William Faulkner Literary Works

 

جوزف رید Joseph W. Reed سبک روایی فاکنر را به سه بخش تقسیم کرده و آن را "قدرتمند و تعامل بی محابا" می نامد:

  1. تعامل بین شخصیت­ها
  2. تعامل بین شخصیت­ها و روای
  3. تعامل بین شخصیت­ها و روای و خواننده

بخش نخست رمان توسط بنجی روایت می شود و دو هدف اصلی را در پی دارد. نخست، این بخش نشان دهنده روان و ذهن اوست. دوم، روایت بنجی نشان دهنده رخدادهای درماتیک خانوانده کامپسون است. بنجی تنها می تواند احساسات را خوب بفهمد، او اصلا قادر به کلی گویی و پروراندن تفکر انتزاعی نیست. ذهن او متاثر است از برخی عوامل حسی که همین موجب می شود، مدام تجربه ای مشابه خاطرات گذشته را از سر بگذراند.

در بخش دوم، روایت کوئنتین مربوط به روزی است که می خواهد دست به خود کشی بزند. ذهن او بسیار پیچیده تر از بنجی است. برخلاف بخش بنجی که تنها وقایع و تاثیرات حسی را ثبت می کند، بخش کوئنتین با ژرفای بیشتری به علت و رابطه بین وقایع می پردازد. تمام هم و غم کوئنتین حول محور از دست رفتن باکره­گی کدی دوران می کند.

بخش سوم توسط جوان ترین پسر خانواده کامپسون روایت می شود. کدی و برادرانش به او اصلا اعتماد ندارند. او همیشه تنهاست و کارهایش اغلب در تحقیر دیگر افراد خلاصه می شود. ذهن او با گذشته بیگانه بوده و اصلا هیچ نسبتی را با اجدادش پذیرا نیست.

بخش آخر، بسیار کوتاه بوده و توسط خود نویسنده روایت می شود. این بخش برخلاف سه بخش قبل، دیگر از جریان سیال ذهن پیروی نمی­ کند و روایتی خطی جایگزین آن می شود. این بخش بیشتر مربوط به دیلزی است که تنها چهره آرام خانواده پر هیاهوی کامپسون محسوب می شود. ایمان او به خدا و مراقبتش از بنجی، اعتقادش به موعظه­هایی درباره قدرت مرگ در برابر ساختن ادم ها از درون مایه های اصلی این بخش هستند. تنها بخشی که از جریان سیال ذهن استفاده شده، بخش خاطرات دیلزی است که به دوران خوش، زوال و شروع و پایان خانواده کامپسون می پردازد.

 

 

ردپای فمنیسم در تفکرات کدی

در طول رمان، غیبت و سکوت طولانی کدی کنجکاوی خواننده را بیشتر بر می انگیزد. در این کتاب، فرصت زیادی به او برای صحبت کردن داده نشده، زیرا نویسنده در پی این بوده تا جایگاه زن را در جامعه زمانه خود به خوبی نشان دهد. اگرچه نویسنده احترام بسیار زیادی برای زنان قائل است، اما او تمام تلاش خود را کرده است تا کدی را از دیدگاه سه بردارش به تصویر بکشد و اعتقادات خانواده مردسالار کامپسون را بازتاب دهد. به راستی از طریق روایت جنس مذکر است که می توان به سختی ها و مشکلات زنان در آن زمان به خوبی پی برد.

شاید خواننده به این اندیشیده باشد که به دنیا آمدن کدی در این خانواده و نیز چنین جامعه مردسالاری اوج بدشانسی و حقارت است. اما می توان این گونه استدلال کرد که به خاطر زندگی در چنین فضایی و رویارویی با مشکلات فراوان، او توانست وجدان و آگاهی زنانه خود را بیدار کند، و نیز بتواند در جهانی که توسط مردان اداره می شود، راه و رسم زندگی خود را بیابد. در حقیقت، کاری که او انجام داد نهایت شجاعت و بی­ باکی یک زن در در آن زمان است.

 

 

 

بخش هایی از کتاب:

پاروها آفتاب را در برق‌های فاصله‌دار می‌گرفتند، بوی تاریک و روشن یاس دیواری، تاریکی نجواگر تابستان و ماه اوت درخت‌ها روی دیوار خم شده بودند... به نظر می‌رسید که در این هوا حتی صدا هم درمی‌ماند، انگار که هوا آنقدر صدا حمل کرده بود که خسته شده بود. ما در برگ‌های خشک که با دم زدن آهسته انتظار ما نجوا می‌کردند و تنفس آهسته خاک و ماه اکتبر بدون باد، می‌نشستیم. رشته‌های ظریف، چون حرکت خواب آهسته می‌جنبند.

..........

آقای پاترسان داشت میان گل‌های سبز هیزم خرد می‌کرد. از هیزم شکستن دست کشید و به من نگاه کرد. خانم پاترسان از آن‌طرف باغ بدو آمد. وقتی من چشم‌های او را دیدم به گریه افتادم. خانم پاترسان گفت، ابله بهش گفتم که تو را هیچ‌وقت تنها اینجا نفرسته. بده به من. زود باش. آقای پاترسان تند، با بیل آمد. خانم پاترسان روی نرده خم شد و دستش را دراز کرد. سعی می‌کرد که از نرده بالا بیاید. گفت، بدش به من. بدش به من. آقای پاترسن از نرده بالا آمد و کاغذ را گرفت. لباس خانم پاترسان به نرده گیر کرده بود. و من دوباره چشم‌هایش را دیدم و از تپه پایین دویدم.

لاستر گفت: "اونجا غیر خونه چیز دیگه‌ای نیس. می‌ریم سر نهر."

سر نهر داشتند لباس می‌شستند. یکیشان داشت آواز می‌خواند. من بوی لباس‌ها را که آویزان کرده بودند و بوی دودی را که از آن‌طرف نهر بلند می‌شد می‌شنیدم.

لاستر گفت: "تو همین پایین بمون، هیچ کاری اون بالا نداری. اون آدما حتمآ می‌زننت."

"چیکا می‌خواد بکنه"

لاستر گفت: "خودشم نمیدونه چیکا می‌خواد بکنه. فکر می‌کنه دلش می‌خواد بره اون بالا که دارن توپ می‌زنن. اینجا بیشین با اون گلت بازی کن. اگه حتمآ باهاس به یه چیزی نیگا کنی به اون بچه‌ها نیگا کن که دارن توی نهر بازی می‌کنن. چطوریه که تو نمتونی مث آدم رفتار کنی."

من کنار نهر، آنجا که داشتند رخت می‌شستند و دود آبی بلند می‌شد، نشستم.

لاستر گفت: "شماها اینجا خبری از بیست و پنج سنتی ندارین."

 

برخی دیگر از رمان های برجسته ویلیام فاکنر که در انتشارات جنگل به چاپ رسیده اند:

  1. As I Lay Dying
  2. The Reivers
  3. The Unvanquished
  4. Light in August
  5. Flags in The Dust
  6. The Wild Palm
  7. Requiem for a Nun
  8. The Hamlet

برای مشاهده تمامی آثار ویلیام فاکنر کلیک کنید
 

منبع:
به اشتراک بگذارید :

نظر دهید

گزارش